یک فیلم کوتاه ، خیلی کوتاه ...

نمای خارجی / دریا / روز ابری

روی تخته نسبتا بزرگی یک پیانوی گرند سیاه در دریا شناور است . رنگ آسمان به سربی می زند . زنی مثل آدمی که قرار است جراحی شود روی پیانو دراز کشیده و مردی پشت پیانو مشغول نواختن است . روی آب پر از جعبه هایی است که نیم سوخته اند و بعضی شان هنوز شعله ورند . انگار که هواپیمایی در آنجا سقوط کرده باشد . صدای مردی روی این صحنه شنیده می شود .

" یکبار استادم گفت : دومین چیزی که احتیاج داری تلفیقی درست از تکنیک و احساسه . پرسیدم : اولیش چیه ؟ جواب داد : اولی رو هر کسی خودش باید پیدا بکنه ... "

فلاش بک / نمای داخلی / فرودگاه / روز

مرد درحالیکه با تلفن اش صحبت می کند ، زل زده است به چمدان هایی که نامرتب روی ریل در حال حرکتند . چمدان ها وارد دستگاهی می شوند و محتوای داخلشان با اشکالی انتزاعی روی صفحه مانیتور نقش می بندد . ماموری با قیافه جدی همه چیز را کنترل می کند . پشت خط تلفن صدای زنی را می شنویم .

زن : قبل از سوار شدن یه قرص ضد تهوع بخور . این موقع از سال هوا خرابه ، هواپیما خیلی تکون داره .

مرد : ... ( سکوت می کند )

زن : به چی نگاه می کنی ؟

مرد : نه چیز خاصی ، به هرچیزی که تصادفی جلوی چشمام بیاد . سعی می کنم با نگاه کردن شکل اش رو تغییر بدم ، اما انگار شکل خودم داره عوض می شه . دارم میشم شبیه یه دستگاه . دستگاهی که خودش نمی دونه داره چی کار می کنه ، فقط صبح تا شب روشنه .

زن : ولی تو همیشه تصادفا چیزای خوشگلی میان جلوی چشات ! بگو ، حسودی نمی کنم .

مرد : کاش می کردی ...

زن : ببین دوباره شروع نکن . اصلا تو چت شده ؟ مگه نمی گفتی همه آینده شغلیت به این سفر بستگی داره ؟

مرد : باید یکباره دیگه راجبش فکر بکنم .

زن : اما تو خیلی فکر کردی ، این عادته که در مورد هرچیزی خیلی فکر کنی و با این کار هم خودت خسته بشی ، هم بقیه .

مرد : تو هم خسته شدی ؟

زن : چرا همیشه منو از بقیه جدا می کنی ؟ این دنیا رو که فقط برای دونفر نساختن !

مرد : کی میدونه اصلا برای چی ساختنش ... دیگه باید برم سوار بشم ، ممکنه پروازم رو از دست بدم . رسیدم بهت زنگ می زنم .

زن : مواظب خودت باش .

مرد موبایل را داخل جیبش می گذارد . قیافه اش مردد است . متوجه سکه ای در جیبش می شود . آن را بیرون میاورد ، به هوا می اندازد ، میگیردش و می زند پشت دستش . دوباره لحظه ای به ریل چمدان ها خیره می شود و بعد به سمت سالن پرواز می رود .

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :


جزر و مد خیابان ...

می دیدمش که با چه مهارتی ماتیک را به لبانش می مالد . خوب بلد بود کاری بکند تا آنها بزرگتر و هوس انگیزتر به نظر بیایند . با دهانش همه کاری می توانست بکند . پرسید : داشتم چی می گفتم ؟ ( گفتی شبها خیابان می آید بالا ، می ره تو ساختمونها ، گفتی مثل جزر و مد ، بعد همسایتون با یه قایق بادبانی پیزوری می آد بیرون ، درحالیکه یه گونی پر از گربه همراهش داره ، گفتی بیا تعقیب اش کنیم . ) بدون اینکه نگاهم کند گفت : نگفتم زنش هم جادوگره ؟ ( نه ، نگفتی ) این بار نگران نگاهم کرد و پرسید : ببین ، من کدوم حرف هارو به تو می زنم ؟ ( یکبار که برای تماشای پرنده ها تا آن ور شهر رو رفتیم ، آخرش جوری که شنیده نشه گفتی : گاهی هیچ دلم نمی خواهد زن باشم ) باور کردی ؟ ( نه ، تو موقعیتی نبودم تا حرفتو باور کنم ) حالا چی ؟ ( اینکه چی دلت می خواد باشی ؟ ) نه همسایمون رو می گم . ( نمی دونم ) ... یکدفعه سر و صدایی بلند شد . شنیدم که گفت : بوی چی میاد ؟ چشام داره می سوزه . بعد تو شلوغی گم اش کردم . همه به هم تنه می زدن . وقتی دوباره دیدمش جلوی جلو ایستاده بود . با دو دست یقه پیراهنش را گرفت و پاره کرد . در حالیکه سینه های لخت و مغرورش را نشان می داد فریاد کشید : دیگه نمی ترسم . این من ، این قلب مال منه ، مهم نیست اگه باور نمی کنین . در سیاهی چشمانش خودم را زشت تر از آنچه تصور می کردم دیدم . دیدم که خیابان بالا آمد و رفت توی ساختمانها ، درست مثل جزر و مد ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٥
تگ ها :


برای لحظه ای کوتاه ...

لکه ها دارند هر روز بیشتر می شوند . لکه های نفرت انگیزی که می دانم محو نشدنی اند . لکه های سفید بی معنی که انگار از صدایی بی حافظه فرمان پیشروی می گیرند . هجوم می آورند و مجبورت می کنند همه چیز را از پشت شیشه مات این فراموشی نگاه کنی و دوست بداری . آن وقت خودت هم فراموش می کنی که دارد چه بر سرت می آید . همه آنچه می شنوی نعره تهدید آمیز تردیدی کور است که دستهایش به امید یافتن رویایی تقلا می کنند ، رویایی که قرار نیست چیزی را تغییر دهد ، فقط به رنگ این شب درمی آید و من به رنگ لکه ها . چشمانم از دیدن شان خسته شده . تکه ای از این خستگی را از خودم جدا می کنم ، آن را شبیه یک شمع می سازم و روشنش می کنم . حافظه ام درون شعله اش زبانه می کشد . هیچ چیزی در آن نیست که گرمم کند . فقط سایه ها از همه طرف بلند می شوند و مثل قفسی دور مرا می گیرند . روبرویم مرد کوتاه قدی با روپوش سفید ایستاده که منقاری شبیه طوطی ها دارد . با انگشت مرا به چند نفر نشان می دهد و می گوید : داره زخمهایش رو می خوره ، اینطوری زودتر سیر میشه . فقط فرمان پذیر نیست ، تلفنی خدمتتون عرض کردم که . زنی که حالا چهره و لبخندش را واضح تر می دیدم پرسید : این تکه های یخ برای چیست ؟ مانتو اش بی رنگ بود ، ولی به حالت خنده هایش می آمد و همینطور وقتی وانمود می کرد دارد اخم می کند . گوشهای ظریفی داشت ، اینقدر که هوس می کنم حرفهایم را در نزدیکی شان بگویم . حرفها وقتی در کنار گوش گفته می شوند شبیه شعر می شوند . جالب است که زیاد هم فرقی نمی کند داری چه مزخرفی می گویی . مرد جواب داد : یخها کمک می کنن که بدن اش نگنده . زن آرام قطعه کوچک یخی را برداشت و توی دهانش گذاشت . همینطور که آن را می مکید رو به من گفت : چیزی لازم داری ؟ جواب دادم : آره ، یه چیزی که با اون بتونی دوستم داشته باشی . سرش را با ظرافت کج کرد و خندید . طره ای موی سیاه از کنار شقیقه اش آویزان شد ، هیچ خطی آن را از شبی که اطرافش را پوشانده بود جدا نمی کرد . گفت : گمونم داری اشتباه می کنی ، ولی اصرار نمی کنم که حق با منه . حداقل تو در مورد چیزی که می خواهی مطمئنی . بعد دستانم را گرفت و با لحن غمگینی گفت : بیا بریم خونه . احساس کردم به همان اندازه که نمی شناسمش دوستش دارم . در حالیکه به سمت خانه اش می رفتیم به لکه ها فکر می کردم . دلم می خواست بدانم وقتی زنی دارد با انگشتهایش آنها را لمس می کند به چه فکر می کند . وارد آپارتمانش که شدیم رفت به سمت اتاق خواب . دکمه های مانتواش را باز کرد ، کفش هایش را درآورد و روی تخت دراز کشید . آهسته پرسید : فردا با هم صبحانه می خوریم ؟ جواب ندادم . رفتم و روی لبه تخت خواب نشستم . رویش خم شدم و دیدم به خواب رفته . چهره اش در خواب ناآرام بود . بوسیدمش . چشمم افتاد به قاب عکس روی دیوار ، عکس من بود با او . مثل دونفر که انگار همدیگر را می شناسند ، مثل زن و شوهر ها . پیکری را که روی تخت دراز کشیده بود نگاه کردم ، قسمتی از صورتش محو شده بود . برای چند لحظه دیگر چیزی ندیدم ، ولی بعد همه چیز دوباره سرجایش بود...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠
تگ ها :


مهمانی شبانه ...

می دانستم که دارد زیر چشمی مرا می پاید . به اصرار یکی از دوستانم آمده بودم . هرچند خودم هم گاهی دوست دارم در یک جای شلوغ و پرسر و صدا تنها باشم . ویولن اش را گذاشت روی میز و آمد طرفم . دستی به ریش خاکستری اش کشید ، نگاهی به لیوانم انداخت و گفت : این چیه ، عرق رو باید خالی خورد . شبیه کولی ها بود . خودم را زدم به نشنیدن . دختری از کنارم گذشت . موهایش به طرز غمگینی سیاه به نظر می رسید . پیچیده بود دور گردنش و بوی شیر تازه می داد . دلم خواست مزه اش کنم . اما پیرمرد خیلی سمج بود . یعنی هم خیلی آرام بود و هم خیلی سمج . منتظر نشد تا چیزی بگویم . درهم و برهم حرف می زد . انگار که هذیان بگوید . قیافه اش شبیه کسی بود که مجبور شده از خیلی چیزها صرف نظر کند ، چیزهایی که هنوز حسرت شان را می خورد . اسمش جلال بود . 68 سال داشت . دیپلم ویولن را از هنرستان موسیقی گرفته بود . در همان سالها بند اول انگشت سبابه دست چپش را زیر تیغ اره یک کارگاه چوب بری جاگذاشته بود . این را می شد در صدای سازش شنید . در هر پوزیسیونی نت پیوسته دوم صدای ناله خفه ای داشت که بوی چوب تازه بریده شده می داد ، و یک بوی دیگر ، چیزی شبیه بوی شیر تازه . سینه اش را صاف کرد و گفت : شنیدم پیانو می زنی ، بیا بشین ببینم چه کاره ای ! جواب دادم : من مطرب نیستم . این را جوری گفتم که بدش بیاید و برود پی کارش . اما بدش نیامد ، خندید . وقتی می خندید چین و چروک هایی به شکل نوشته ای نا مفهوم روی چهره لاغر و تیره رنگش ظاهر می شد . با لحن خاصی گفت : پس چرا فکر کردم از اون دسته آدم هایی هستی که گاهی دوست دارن تو یه جای شلوغ و پرسر و صدا تنها باشن . تقریبا داد زدم : ولی من دوست ندارم . طوری که انگار باورش نشده باشد ادامه داد : من هم اولش دوست نداشتم . ولی این تنهایی مثل عفونت تو بدنت پخش می شه . بعد یه جور کینه به همه چیزهایی که دوستشون داری احساس می کنی . چیزایی که همشون بوی شیر تازه می دن . بی حوصله گفتم : ببین ، این داستانت کی تموم میشه ؟ زیر لب گفت : خیلی وقته تموم شده . اینو فرشته می گفت ، زنمو می گم . خیلی سفید بود و لب های کمرنگی داشت . صبح ها خیلی زود بلند می شد و می زد بیرون . همیشه تعقیب اش می کردم . می رفت از سر کوچه یک شیشه شیر می خرید و همونجا تا ته اش می خورد . وقتی داشت شیشه رو می رفت بالا چشمانش برق می زدن . بعد با نوک زبون آرام لبانش رو می لیسید ، انگار که بخواد آخرین قطره های لذت ممنوعی رو از رو اونا پاک کنه . پوست تن اش از هیجان می لرزید . این زیباترین تصویری که از زنم دارم . وقتی برمی گشت خونه منتظرش بودم . بدون اینکه وانمود کنم از جریان خبر دارم متهمش می کردم که داره به من خیانت می کنه . اینقدر کتکش می زدم تا خودم هم باور کنم . اما می دونستم فردا صبح دوباره زود بلند می شه . من خودم رو می زدم به خواب و زیر چشمی لباس پوشیدن اش رو نگاه می کردم . وقتی می زد بیرون ، می رفتم دنبالش . گیج شده بودم . پرسیدم : الان کجاست ، فرشته رو می گم ، زن ات ؟ دستم را گرفت و مرا کشید به سمت پیانو . همه ساکت شده بودند . می دانستم قیافه ام شبیه احمق ها شده ، تقریبا به احمقی آن روزی که در 15 سالگی دور از چشم دختری که گمان می کرد دوستش دارم ، دستهای ظریف مادرش را بوسیدم و فرار کردم . که نمی دانستم دارم به کجا فرار می کنم . ویولن اش را کوک کرد . دیگر حتی یک کلمه هم برای گفتن نداشتیم . شروع کردیم به نواختن . خودم را می دیدم که روی واگن قطاری پشت پیانو نشسته ام . پیرمرد زبانش را روی سیم های ویولن می کشید . زنی برایمان دست تکان می داد . زنی که لبانش ، پوست تن اش ، همه جایش بوی شیر می داد و همانطور که داشت دست تکان می داد دلقکی را می بوسید . دلم می خواست بروم ، اما نمی دانستم کجا ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
تگ ها :


این همه نزدیک ...

در خواب

خم شدی به سمت من . می خواستی آهسته چیزی بگویی . آنها هر دوی ما را از اتاق بیرون انداختند . درست نمی دانستم باید باشم یا نه . رفتی داخل یک مغازه که بیشتر شبیه بازار بود . می خواستی چیزی بخری . یک گل سفید شبیه اسفنج که فروشند ه اش می گفت تابستان آب زمین را تا آخر می کشد و رنگ اش می شود قرمز . قرمز قرمز که نه ، لبان تو را نشان داد و گفت این رنگی . تو خندیدی و قبل از اینکه خنده ات تمام شود گم ات می کنم .

در بیداری

در همان جای همیشگی می نشینم . نزدیک صحنه . آنجا که تو را ببینم . آنجا که معلوم نیست باید باشم یا نه . آنجا که فقط تو دیدنی باشی . نرمی خطوط شانه ها ، طرح محو اندام ، انهنای یک لبخند که از میان تن ات می گذرد ، همه چیز را در تو انگار تازه از خواب بیدار کرده اند . فقط تو می توانی اینطور باشی . در تو چه چیزهایی که من ندارم . از پشت سر کسی می گوید : پیشتر مرو ، فرو خواهی رفت و من می خواستم . جنون چهره ام را می درد . نه چشمی به جا می ماند نه دهانی و من از شر قیافه ام ، این بیماری ارثی ، خلاص می شوم . صدایت را شناختم که می پرسید : کجا بودی ؟ آهسته جواب دادم : همین نزدیکی ها ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
تگ ها :


با این همه شاید بشود خوب بازی کرد ...

( تمام آنچه در این متن آمده خیالی است . هرگونه تشابهی با زندگی واقعی تصادفی بوده است ! )

صبح خواب هایم مثل فنر جمع شدند ، شدند یک نقطه تو خالی و افتادند درست وسط من . من حلقه حلقه از خودم دور شدم و شدم شبیه عکس سیاه و سفیدی که روزی کسی آن را مچاله شده ته جیبش پنهان کرده بود تا یادش برود . بعد با آخرین چیزی که از من به جا مانده بود رفتم بیرون تا شاید شکلی برای خودم پیدا کنم . بیرون پر از صداها و بوهای آدمهایی بود که در یک دنیای واقعی زندگی می کردند . شیطان را دیدم که مثل یک پدر خوب واقعی دست بچه هایش را گرفته بود و کیف می کرد . می دانست که دیگر هیچ کس نمی تواند چیزی را تغییر بدهد . مرا که دید نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد . با صدای زنگ داری گفت : زیبایی های این دنیا خیلی وحشتناک اند پسر ، مگه نه ؟ مثل علفزاری می خندید که در حال سوختن است . شیهه ای کشید و ادامه داد : همیشه تصویری از زیبایی است که وجود دارد ، نه خود آن . فقط آنچه وجود ندارد باقی می ماند . این دنیا هیچ گاه وجود نداشته است . تصویرش را جعل کرده اند . مثل یک نمایش همه چیزش ساختگی  است . حتی ترس هایش . شما مجبورید که بازی کنید . حتی بازی نکردن خودش بازی دیگری است . مگر نه اینکه می خواهید چیزی را پنهان کنید . اینها را آنقدر از نزدیک می گفت که بوی تند معده اش را احساس کردم . دلم می خواست کسی یکدفعه فریاد می کشید : کات ! شاید خوب می شد . اینقدر خوب که بشود همه چیز را تمام کرد . اما مثل یک بیماری به این نمایش مبتلا شده ام . کسی نخهایی را که به دست و پایم بسته اند می کشد . من بالا و پایین می روم ، می رقصم و با تمام توان راهی را از سر می گیرم که دیگر به آن باور ندارم ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
تگ ها :


جمله ای که با نقطه تمام نشد ...

فکر می کنم این شهر را روی یک کشتی بزرگ ساخته اند . تکان هایش را احساس می کنم و همیشه حالت تهوع دارم ، چیزی شبیه دریازدگی . من اینجا چیزی ندارم . همه چیز انگار از قبل تصرف شده ، تمام چیزهایی که دوستشان دارم . گاهی خواب می بینم که دارم غرق می شوم ، در آبی تیره ، که خیلی ساکت است و من از لذت می لرزم . بعد به خیابان می روم . هروقت که می لرزم دلم می خواهد بعدش به خیابان بروم ، سیگار بکشم و به یک صدایی گوش بدهم . فرقی نمی کند چه صدایی . صداهایی که از پشت در یا دیوارها می آید ، از جایی که من نیستم . بدون اینکه دلم بخواهد آن طرف باشم . حالا دیگر رسیده ام به آخر خیابان . دلقکی با موهای نارنجی گوشه دنجی را انتخاب کرده و با وسواس ستونی از اسمها را روی کاغذ می نویسد . وقتی مرا می بیند با صدای بلند می گوید : خیالت راحت باشد ، هیچ کس جا نمی ماند . و من باور می کنم ، بی آنکه درست بدانم چه چیزی را . کمی دیوانه بود ، اما احمق نه . ساکت ماندم تا صدای قورباغه ها را بهتر بشنوم . دانستم که من اینجا اضافه ام ، مثل نقطه ای که آخر جمله ها می آید ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٠
تگ ها :


آقای کارگردان ، من چهره نقشی را که بازی می کنم فراموش کرده ام ...

همه حرفها میان من و کارگردان گفته می شود . کارگردان را نمی بینم ، اما صدایش همه جا بگوش می رسد و من آن را بین پرانتزها می گذارم . نقش روبروی مرا دختری با موهای سیاه بازی می کند که از دهانش چیزی نخواهم شنید . دهانی نه چندان بزرگ که به دو پره به هم چسبیده نارنجی تلخ می ماند . پشت صحنه تاریک است ، سیاه ولی آشنا ، مثل جایی که شاید قبلا آنجا بوده ام .خودم را روی صحنه می بینم ، تنم را ، شبحی که قالب مرا به خود گرفته بی آنکه ادامه ای داشته باشد . نقش روبروی من اما آرام است . نمی دانم بین ما قرار است چه اتفاقی بیافتد . ( اینجا صحنه ای است که تو در حال سخن گفتن با خود ، با دیگری که سخن نمی گوید رودررو می شوی . پس شروع کن ، حرف بزن ) اما من حتی مطمئن نیستم که او واقعا کجاست ؟ یعنی او اینجاست ، چون دارم با او حرف می زنم . اما انگار از مدت ها پیش رفته است ، این یکی توضیح دادنش سخت تر است . فقط آن را مثل یک درد که هر از گاهی تیر می کشد احساس می کنم . ( حرف بزن . با همین چیزی که دارد تو را در هم می شکند روبرو شو ، از آن بگو ) نمی خواهم او این را بداند . ( اما انگار دلت می خواهد که او بداند داری چیزی را ازش پنهان می کنی ، نه ؟ پس بازی کن . آنچه را که می خواهی با زبانت پنهان کنی ، تن ات نمایش خواهد داد ) نقش روبروی من جلو می آید و شروع می کند به کشیدن طرحی روی صورت من . لحظه ای در من خیره می شود و بعد مثل کسی که از کارش ناراضی باشد با دستمالی هر آنچه را که کشیده بود پاک می کند و دوباره دست به کار می شود . ولی انگار باز هم مطمئن نیست . ( حالا نوبت توست . محکم بگیرش ، شیره جادویی این روان شگفت انگیز را بنوش ! ) و من نوشیدم ، تا قطره آخرش و تشنه تر شدم . نور صحنه رفته بود . با نوک انگشتان سیاهی بی وزن اطرافم را لمس کردم . فریاد زدم : حالا چی ؟ چرا دیگر چیزی نمی گویی ؟ چرا خودت را نشان نمی دهی ؟ من از این بازی خسته شده ام . اما صدا تا از دهانم بیرون می آمد می مرد و هر بار دو موجود بی چشم هراسان آن را از جلوی صورتم به جایی می بردند تا دفن کنند . بعد بر می گشتند و دستهایشان را با آبی که از چشمانم فرو می ریخت می شستند . خوب کارشان را بلد بودند ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠
تگ ها :


و باز ادامه می دهیم ...

دلیلی نداشت باور کنم این ماجرای من است . انگار اصلا همه اینها برای کس دیگری اتفاق می افتاد ، کسی که داشت در گوشهایم هر آنچه را که می گذشت زمزمه می کرد و اینچنین مرا به آنچه در گذر بود پیوند می زد . داشتیم قدم می زدیم . او لباس سیاه نرمی بر تن داشت که تنگ به شکمش چسبیده بود و نوک سینه هایش مثل زخمی مچاله شده نگاهم می کرد ، یا من به آنها نگاه می کردم . این را مطمئن نیستم ، و خیلی چیزهای دیگر را . وقتی نگاهم می کند دوست دارم بدانم این منی که در من می بیند ، این منی که ممکن است شبیه آن باشم چیست ؟ این را هیچ وقت نخواهم فهمید . با این همه انگار این من معمولا همان جایی است که مرا با شوک دردناکی ناشی از لمس واقعیتی متلاشی شده مواجه می کند . زخمی دلمه بسته که هر بار تازه می شود و به من شکل می دهد . هنوز به این چیزها فکر می کردم که دیدم یکنفر که ازش خوشم نمی آمد دارد با ما راه می رود . چه می خواست ؟ نکند او هم ... دیگر داشت هوا تاریک می شد که پرسیدم : چرا او اینقدر شبیه من است ؟ جوابم را نداد . سرش را چرخاند و به جای دیگری نگاه کرد . به چیزی فکر می کرد که نمی توانستم حدس بزنم چیست . همیشه به نظرم می آید که می توانم کاری بکنم . اما آن موقع بود که فهمیدم هرگز چیزی درست نخواهد شد . " درست می شه " یعنی عادت می کنی و ادامه می دهی . یعنی چیزها را همانجور که اتفاق می افتند قبول کنی . این نمایش ادامه می یابد ، تا ابد . مثل متنی جادویی ، که هرگز به پایان نخواهد رسید ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢
تگ ها :


ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من ...

داشتم از همان راهی که آمده بودم برمی گشتم که پرده قرمز لختی بالا رفت و خودم را روی صحنه ای با کفپوش چوبی سیاه دیدم . دو دندان نیش سفید با نخ روبروی صورتم آویزان بودند و جلوی پاهایم لکه گرمی از خون مثل شبحی از آنچه که شاید رخ داده باشد پهن شده بود . دیدن اینکه هیچ اتفاقی نمی افتد داشت چشمهایم را می سوزاند . هیچ کس نمی گفت من از کی اینجا بوده ام . مثل قصه ای بود که از آخر شروع شده باشد . احساس می کردم چیزی به سویم می آید ، اما نه از بیرون . چیزی که در من جای گرفته بود ، در من زندگی می کرد ، آنچه تنم پنهانش کرده و حالا فاصله اش را چنان حفظ می کرد که انگار بخواهد از دست بوسه هایم فرار کند . خطوط گرم بین من و آنچه بیرون از من بود داشت محو می شد و هر آنچه سخت بود و استوار درهم می شکست . یکی بود یکی نبود ، این یعنی آخر داستان ، آنجا که من ایستاده بودم ، بدون شکل ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٧
تگ ها :


لاک پشت

ساعت 5 عصر بود و آفتاب داشت کج می تابید روی شیب نرم جاده ای که مرا با خودش می برد سمت یک خانه قدیمی بیرون از شهر ، که احساس کردم چیزی در درونم دارد بیشتر از خودم می شود . نمی دانستم از چه چیزی یکه خورده ام . مثل صحنه تاتری بود که صدایش را می شنفتم ولی نمی دیدمش . می ترسیدم . نکند مرا راه ندهد . آخر او که مرا نمی شناسد . بگویم به دنبال چه چیزی آمده ام اینجا ؟ این را خودم هم نمی دانستم . ولی دیگر رسیده بودم و او روبرویم ایستاده بود و لبخند می زد . می خواستم نامم را بگویم که آهسته گفت : اینجا تو اسمهای زیادی داری ! بعد اجازه داد که داخل شوم و همانطور که جلوتر می رفت ادامه داد : ما تو وضعیت عجیبی گرفتاریم . با اینکه می دونیم وقت چندانی نداریم ، ولی باز همیشه مجبوریم صبر کردن رو قبل از هر چیز دیگه ای یاد بگیریم . صبر کردن همون فاصله بین ما و چیزهاست . مثل نگاه کردن به یه لاک پشت می مونه . لاک پشت آنقدر آرام حرکت می کنه که نمی تونی حدس بزنی می خواد کجا بره . انگار ژست رفتن رو می گیره ، ولی فقط می خواد خودش رو جایی پنهان کنه . تا بخواهی دنبالش بگردی یا منتظرش بمونی . یه چیز نوازش دهنده تو حرکات آرومش هست که مطمئنت می کنه باید همیشه همین نزدیکی ها باشه . صدات رو خواهد شنید وقتی داری با خودت زمزمه می کنی ، ولی خاموش می مونه تا جوابهات رو خودت پیدا کنی . به آستانه درب ورودی خانه که می رسیم برمیگردد ، مرا نگاه می کند و می پرسد : تو بلدی چطوری باید صبر کنی ؟ شاید پاسخم را از نگاهم خوانده که نا امیدانه سرش را تکان می دهد و می گوید : درست می شه . نمی دانم چرا هنوز ساعت 5 عصر بود . ولی حدس می زنم از این به بعد همه چیز خیلی سریع تر خواهد گذشت ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٤
تگ ها :


باد عقاب ها را باز هم به جای دیگر می برد ...

نمی دانم این ماجرای من بود یا نبود که شبی تا صبح به خواب های عقابی که یک بالش شکسته بود گوش بدهم . چیزی نامرئی در خوابش بود که او در بیداری به دنبالش می گشت . شاید برای همین بود که هیچ وقت چشمانش به روی چیزی بسته نمی شدند مگر وقتی می خواست چیزی را زیر پلکهایش پنهان کند . چیزی مثل دردی که احساسش می کرد ، ولی نمی توانست آن را به خاطر بیاورد . پلکهایش تصویر این درد را می شستند و وقتی دوباره باز می شدند ، چشمانش از همیشه بیشتر برق می زدند . می دانستم که گاهی می گذارد باد او را با خودش ببرد بالای صخره ها ، جایی درست میان شکاف کوهای سنگی  و همانجاست که آن چیز نشناختنی ، آن شکل نامرئی را صدا می زند . فقط نمی دانستم چطور سر از اینجا درآورده ، در این شلوغی کثیف که دیگر خودش هم صدایش را نمی شنود ؟ حتما کار باد بوده ، گاهی خیلی تند می وزد . نزدیک های صبح بی قراری می کرد . دیگر حواسش به حرفهایم نبود . زل زده بود به باقیمانده ماه شب پیش که دیگر شبیه یک تکه ابر مچاله شده می مانست . اینقدر همینطور به آسمان خیره ماند تا در آن محو شد . صبح خط صدای جادویی اش آسمان بالای سرم را برای همیشه به دوپاره تقسیم کرده بود و من درست زیر آن ایستاده بودم . در آن سوی خط نه او بود ، نه من ، و نه هیچ چیز دیگر که بشود با او حرف زد ...

* هفته پیش سازمان آتش نشانی عقابی را که به خاطر برخورد با ساختمانی در تهران یکی از بال هایش شکسته بود ، به انجمن حمایت از حیوانات تحویل داد . تا فراهم شدن مقدمات درمانی قرار بر این شد که از این عقاب در بالکن خانه نگهداری کنیم . فکر میکنم  تصویر این پرنده مغرور با بال شکسته اش و داستانهایی که طی آن چند شب برایم گفت به همین سادگی  از خاطره ام نرود .       

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤
تگ ها :


ماهی بزرگ روی برج ...

کسی آنچه را که در خود پنهان کرده ام نمی بیند ، آن بیگانه که به من فرمان می دهد و نمی دانم مرا تا کجاها خواهد برد ...

نمای خارجی – بعد از ظهر یک روز ابری – داخل یک کوچه باریک برج سفید بلندی سایه انداخته است . باله بزرگ یک ماهی از لبه بالای برج دیده می شود . این دیالوگ میان یک زن و مرد اتفاق می افتد ، اما قرار نیست معلوم باشد جملات را دقیقا کدام یک می گویند .

دلم می خواد آواز بخونم / چرا همیشه میایی اینجا ؟ / بالای این برج یک ماهی بزرگ هست ، اگه یه روز اونقدر بارون بیاد که ماهی فکر کنه تو دریاست ، زنده میشه و پرواز می کنه / نمی خوای دست از این دیوونه بازیت برداری / من به این دیوونه بازیا احتیاج دارم ، یه جور فضایی ی بین جایی که نیستم و جایی که الان ایستادم / مگه تو قراره کجا باشی ؟ / نمی دونم ، فقط وقتی اینجام می ترسم ، انگار جای دیگه ای که باید باشم نیستم ، میشه اینقدر سئوال نکنی . باید تا آخرش بریم بالا ، طبقه آخر . ولی از آسانسور خوشم نمیاد ، وسیله خوبی برای بالا رفتن نیست . آدم باید وقت داشته باشه فکر کنه ، خسته بشه ، نفسش بند بیاد ، یه جاهایی نا امید بشه و وقتی رسید اون بالا تشنه باشه ، مثل اون ماهی بزرگ / ببین ، ما فقط اومدیم یه چیزی بخوریم و با هم حرف بزنیم / این داستانی ی که تو ساختیش / ولی این داستان نیست ، واقعیه . می تونی لمسش کنی ، همونطوری که من تو رو لمس می کنم یا می بوسم / تو فقط قصه های خودتو باور می کنی ، برای همینم برات واقعیه / ( درب آسانسور به روی دو چهره مردد بسته می شود )

کافه ای در فضای باز آخرین طبقه برج . آن دو در دو انتهای میز شیشه ای مربع شکلی روبروی هم نشسته اند . روی میز فقط یک زیر سیگاری خالی است با یک نمکدان که معلوم نیست پر است یا خالی .

گاهی فکر می کنم هیچ نمی شناسمت / برای همینه که می تونی عاشقم باشی و درست همین موقع است که دلم می خواد بهم اعتماد کنی ، اعتماد کردنی که شبیه معامله نباشه / نمی دونم داری از چی حرف می زنی / دقیقا دارم از یه هیچ چیز حرف می زنم ، یه هیچ بزرگ و خالی که وادارم می کنه تا خودمو به درونش پرتاب کنم و من می ذارم که با تلخی خودش همه وجودم رو پر کنه / تو خسته ای ، سر این کار آخری خیلی به خودت فشار آوردی . خوب نتیجه اش هم برات راضی کننده نبود و ... / تحلیل روانی ، هان ؟ / چرا دوست نداری چیزی دربارت بگم ؟ / وقتی سعی می کنی به یکی از رفتارهام معنای خاصی بدی احساس می کنم دارم زیر زبانت تکه تکه میشم . خودمو بین معناهای مشخص تو دوست ندارم . فقط سعی می کنی همه چیزو روشن کنی ، من از سایه ها خوشم میاد / تو از من چی می خوای ؟ / تو احتیاج داری که هیچ وقت اینو نفهمی ، تو باید درباره من قصه بگی تا باشی . تو درست جایی بین واقعیت و رویا ایستادی ، جایی بیرون از خودت / بیا پایین دیوونه ، می افتی / اینو که خودم هم می دونم ، می خوام بدونم بعدش چی میشه / بعدی وجود نداره ، اون ور هیچ چیزی نیست / من هم می خوام این چیزی روکه نیست بشناسم ، چیزی که انقدر از نبودنش می ترسیم ، چیزی که همیشه ته دلمون می خواهیم باشه ، چون حسش می کنیم و اون هیچ وقت نیست و ما از همین نبودن می فهمیم که پس چیزی باید باشه .....

باقیمانده طرح صدایی نا مفهوم در تکه ای ابر محو می شود . حالا هیچ طنینی در کار نیست . همه چیز آرام است ، نورها ، صداها . قطره های باران شروع به باریدن می کنند . باله ماهی بزرگ به آرامی تکان می خورد .

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٧
تگ ها :


بالاد سل مینور شوپن ...

مقابل پیانو نشسته ام و نیرویی ناپیدا در دل شب دارد همه چیز را با خودش می برد جز یک تصویر ، تصویری که همه خواستن هایم درونش می گدازد و جاری می شود و هیچ چیز نمی تواند آن را متوقف کند . نه قواعد موزیکالیته قرن نوزدهم و نه حتی خود شوپن ! آکورد کاسته بی قراری می خواهد خودش را در پیکر همسایه آرامش حل کند . پدال را آنقدر زیاد نگه می دارم که فرصت داشته باشند خوب به هم بپیچند . صدای ناله هوسناکی ساز را پر می کند و من از دور لرزش تنهایشان را می فهمم . می دانم که زیاده روی کرده ام ، ولی خوشم آمد . روی جمله بعدی می ایستم و دلم از شیرینی رمیده اش آب می شود . کودک لجبازی از درون وسوسه ام می کند : خوشبختی ات را میان انگشتانت محکم نگه دار ، نکند از دستش بدهی ! اینقدر این موتیف را تکرار می کنم که وقتی به خودم می آیم می بینم خوشبختی در دستانم له شده . عجیب ترین احساس شرم جلوی رویم بود و شکلی نداشت . به این فکر می کردم که با دوست داشتن هم چقدر می توان دیگری را آزرد . انگشتانم را بلند می کنم تا جاری شود ، آزاد و سبک و بر خود چیره می شوم . نتها دوباره جان می گیرند و من از اشتیاق رسیدن جمله های بعدی لبریز می شوم . احساس می کنم کسی پشت سرم ایستاده ، نفسش گونه هایم را نوازش می کند و دو بازو می خواهد بر گردنم حلقه بزند ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٤
تگ ها :


نمایش ...

نور شدیدی چشمانت را می سوزاند ، اول فکر می کنی صدای مهیبی شنیده ای ، اما بعد همه چیز در سکوتی مطلق بلعیده می شود .

حالا نور صحنه آرام تر شده است . ما آنجا روبروی هم نشسته ایم . قرار است همه چیز در این فاصله بگذرد . نمایش اینطور شروع می شود که من باید حرف بزنم ، مهم نیست درباره چه چیزی ، فقط بایستی همانطور که به تو نگاه می کنم آنقدر واژه و کلمه از ذهنم بیرون بریزم که خالی شوم و احساس کنم یک فضای تهی ، یک حجم خالی خیالی دارد درونم را پر می کند . بعد نوبت توست . بلند می شوی و شروع به رقص می کنی . یک رقص عجیب که مرا به یاد چیزی می اندازد که مدتهاست فراموشش کرده ام و حالا دارد در من گر می گیرد . شاید وقتی داری به دورم می چرخی به من لبخند بزنی ، اما مطمئن نیستم . چون چهره ام دارد چکه چکه آب می شود . فقط باید قول بدهی که دیگر نگاهم نکنی و منتظر شوی . بعد نزدیک می آیی ، مشتی از خاکستر تنم را در کف دستت می ریزی ، جلوی لبانت میگیری و آرام فوت می کنی ...

 

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٧
تگ ها :


نوازنده دوره گرد ...

یک ترانه قدیمی در مایه دشتی هست که تمام نوازندگان دوره گرد شهر آن را با آکاردئون های اسقاطی شان بلدند بنوازند . یکی شان مدتها بود که دیگر نمی دید ، اما کوچه ها را می شناخت و وقتی راه می رفت به نظر می آمد دارد روی زمین به دنبال واژه ای می گردد که گمش کرده ، ولی حس می کند همین نزدیکی هاست . نشانی را از او گرفتم . با صدایی که ته گلویش خشک شده بود به من فهماند باید این کوچه را با چشمان بسته بروم تا آخر ، تا آنجایی که یک سنگفرش لق زیر پایم صدا کند . من هم رفتم و وقتی چشم باز کردم خودم را توی اتاقی دیدم ک یک عالمه کلاغ روی مترسک هیچکاک نشسته بودند . کمی آنطرف تر دختری با چشمان سیاه اشاره کرد که جلوتر بروم . آنقدر زیبا بود که نمی فهمیدم چه می گوید . او هم این را می دانست و چیزی نمی گفت . اصلا گاهی کلمات به هیچ دردی نمی خورند . جلو رفتم . همانطور که ایستاده بود انگشتش را آرام در چشمم فرو کرد . این کار را آن قدر نرم انجام داد که انگار دارد یکی از نکتورن های شوپن را می نوازد . بعد خم شد و با لبان هوس انگیزش هرچه دیده بودم را تا ته نوشید و جای آن یک گوی شیشه ای گذاشت که از مخمل لینچ هم آبی تر بود . با نگاهش سئوالی پرسید که نفسهایم تندتر شد و فهمیدم که دیگر حرفی باقی نمانده . برگشتم به خیابان ، جایی که باد کلمات زنگارگرفته ای را روی سنگفرش پیاده رو با خود می برد و من آن را می شنیدم : باز / ای الهه ناز / با دل من بساز ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۱
تگ ها :


چشم گرگ های گرسنه همیشه می خندد ...

هر چه جلوتر می رفتم صدا واضح تر به گوش می رسید . مسخ شده بودم ، مثل کسی که مدتها بوده صدایش نکرده اند و حالا دلم می خواست در طنین آشنای این آوای جادویی خودم را تکه تکه دوباره پیدا کنم . صدا انگار متعلق به جهان دیگری بود که به دورم می چرخید و پوست تنم را نوازش می کرد . بعد درست روی سمت چپ سینه ام زخمی باز شد که یک چشم داشت و می خندید . زمین داشت زیر پاهایم تندتر می چرخید که احساس کردم دارم در مه سبز رنگ پرصدایی فرو می روم . لبی آرام به روی زخمم فشرده شد و چنان زندگی را از درونم مکید که من داغ شدم . آخرین چیزی که از ذهنم گذشت حرف سالها پیش پدرم بود که می گفت : یادت باشد ، چشم گرگ های گرسنه همیشه می خندد ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤
تگ ها :


دختری که دهانش طعم رزهای وحشی داشت ...

کنارم نشسته بود و حوصله ام را نداشت . نگاهش بی اراده در جستجوی چیزی بود انگار که خیلی وقت پیش گم اش کرده باشد . زیر چشمی حواسم به نیمرخ اش بود و نمی دانستم دلم چه می خواهد که برآمدگی کمرنگی روی گردنش توجه ام را جلب کرد . مثل ماری پیچیده بود و از یقه پیرهنش که می گذشت دیگر دیده نمی شد . شاید برای همین بود که حرفی نمی زد یا اینهمه غمگین بود . همه چیز زیر سر این مار بود . آنقدر سفت به گردنش چسبیده بود که مجبور شدم از دندانهایم کمک بگیرم . هرچه من بیشتر تکاپو می کردم او آرامتر می شد . نه می ترسید ، نه مقاومت می کرد . انگار مبهوت معجزه ای شده باشد . چشمانم را بستم و بعد دهانم پر از مایع گرمی شد که مزه تمام خواستن ها ، سوداها و دردهایم را می داد ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦
تگ ها :


بطالت ناگاه یک روز تابستانی ...

ظهر داغ یک روز تابستانی – داخل ماشین

شیشه را تا ته می کشم پایین و شعری می خوانم تا خنک شوم . ماشین قدیمی ام مرا که خنک نمی کند هیچ ، خودش هم گاهی به سرش می زند و هرچه مایع زنگ زده داغی را که در رگهای خودش دارد بالا می آورد و بعد با قیافه حق به جانب پسربچه ای که کار بدی کرده آنقدر نگاهم می کند تا خنک شود . من هم همان کاری را می کنم که معمولا همه می کنند ، صبر می کنم و مایوسانه وانمود می کنم که خیره شدن به این ناکامی آنچنان هم بی معنی نیست ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢
تگ ها :


با تو راه رفتن را دوست دارم ...

تو آنقدر نرم راه می روی که من زمین را تکه تکه در هر قدمت فراموش می کنم ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱
تگ ها :


صبحی که از اولش برق رفته بود ...

امروز صبح که بیدار شدم برق رفته بود و تو هم نبودی . به هر چیزی که در اطرافم نگاه می کردم مثل من منتظر بود که شاید برق زودتر بیاید ، جز یک رادیوی کوچک سفری که با باطری کار می کرد و هیچ وقت چیزی نمی گفت که من خوشم بیاید . الان هم کسی از درونش داشت در مایه چهارگاه حنجره اش را پاره می کرد تا به من بفهماند چگونه می توانم با افتخار بمیرم ومن  نمی خواستم . آنقدر شمع روشن کردم که موقع دوش گرفتن احساس می کردم درون برکه ای زیر نور ماه در یک جنگل خلوت نشسته ام و درست یادم نمی آید که باید چه کار بکنم . هم من گیج بودم و هم چشمهایم ، که وقتی داشتند تن لخت نورهای بازیگوش را از پشت حبابهای کف شامپو دید می زدند ، بدجوری می سوختند . حوله را برداشتم و نفهمیدم کداممان زودتر به هم پیچیدیم . در آشپزخانه خورشیدی که تازه بیدار شده بود ، آنقدر می تابید که دیگر به شمع های من نیازی نبود . نانی را در تستر گذاشتم و برای خودم قهوه ای درست کردم که از چشمان تو سیاه تر بود ، ولی نمی خندید . وقتی تستر نان سرد غمگین را از خود پس راند ، یادم افتاد که برق نیست و به این فکر می کردم که شاید تو هم از اول نبوده ای ...  

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥
تگ ها :


هم آغوشی ...

نزدیک می آید و بوسه اش به نرمی صدای بوییدن سیبی تازه ، کنار لبم می نشیند و آرامم می کند . ستاره ای بی تاب در تاریکی چشمانش نشانه می شود و راه را در جغرافیای نمناک تن اش نشانم می دهد . تخت آهی می کشد و طرح عصیان بدنهای به هم بافته مان را به خود می گیرد . او آهسته در گوشم چیزی را زمزمه می کند و من آخرین قطره های فرصت کوتاه شب را به یکباره سر می کشم ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۱
تگ ها :


فال ...

روز _  خارجی _  صف طولانی ماشین ها پشت چراغ قرمز

دستش را از پنجره ماشین رد می کند و پاکت های رنگ و رو رفته ای را در برابرم می گیرد و می گوید : فال ، آقا یکی می خواین ؟ وقتی خواستم یکی از پاکت ها را بردارم ، انگشتانم لرزید و نمی دانم  یکدفعه دلم چرا هوس تو را کرد . رو به پسر فالفروش چشمکی زدم و گفتم : خودت یه خوبشو جدا کن ! خواهش زنده ای در صدایم می گریست . انگار تمام زندگی ام را در دستان کوچکش گرفته بود و من می ترسیدم از سر بازیگوشی به زمین بیاندازدش . پاکت را که باز کردم بوی آشنای تنت بیرون زد و من دیوانه شدم :

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

راه هزار چاره گر از چارسو ببست

پسرک آرام از کنارم گذشت و من سرنوشتم را پشت چراغ قرمز تا آخر خواندم ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٧
تگ ها :


بوسه ...

برهنه شو ، می خواهم از زخمهایت بوسه ای بنوشم و بزرگ شوم ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦
تگ ها :


با زندگی در بعد از ظهر یک روز تابستانی

بعد از ظهر یک روز تابستانی – داخل یک تاکسی

 دختر روسری را بالا می زند و موهای سیاهش را با کش قرمز رنگی پشت سرش جمع می کند . قطره هایی شور مزه روی کرکهای نرم گردنش برق می زنند .

 به زندگی که آرام در کنارم ایستاده چشمکی می زنم .

همان روز – در یک پیاده رو شلوغ

مرد در حال راه رفتن ، بستنی یخی خوش رنگی را درسته در دهانش فرو می برد . دلش و بستنی یکجا آب می شوند . بعد مثل کسی که تصمیم مهمی گرفته ، قدمهایش شتاب می گیرند .

اینجا دیگر هوس می کنم زندگی را محکم در آغوش بگیرم ، حتی اگر در یک خیابان شلوغ و میان هزاران چشم متعجب ایستاده باشم …

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩
تگ ها :


خیابان یکطرفه

ما همیشه در این خیابان قدم می زنیم . خیابان خلوت یکطرفه ای که سراسیمه پایین می رود تا آخر ، تا آنجا که خسته بشود و بعد می پیچد و گم می شود . او خودش نمی داند که تا کجا ها با من می آید ، چه چیزهایی به من می گوید و یا وقتی حواسش نیست ، چقدر با من مهربان می شود . برایش مهم نیست که شاید روزی تا آخر این خیابان را برویم و ما هم گم شویم . فقط گاهی می ایستد و آرام از روی زمین چیزی را برمی دارد که به من نشانش نمی دهد . ولی می دانم وقتی چشمانش را به حالت خاصی خمار می کند چقدر می سوزند ، مثل چشمان کسی که تب دارد . آنها را زیر پلکهایش پنهان می کند و آن وقت چهره اش مثل هدیه تولدی که هنوز باز نشده باشد ، زیبایی وسوسه کننده ای به خود می گیرد . وقتی در کنارش راه می روم دوست دارم دستهایش را بگیرم . اما دستهای او همیشه سرگرمیهای دیگری دارند و من مایوسانه به تمام چیزهایی که حواس دستانش را از من می رباید حسودی می کنم ، و من بدون دستهایم چقدر سخت می توانم به او نگاه کنم یا با او حرف بزنم . روزی در میان حرفهایی کاملا معمولی گفتم : فکر می کنم خیلی دوستت دارم . خندید ، اما بعد دیگر چیزی نگفت . آرام و خاموش در کنارم نشسته بود . مطمئن نبودم که او می خواست چیزی بگوید یا که من بی تاب شنیدن بودم . اولین بار که دیدمش برف می آمد و من در راهرو تاریک و خفه ای راه گم کرده بودم . روشن شدن ناگهانی چراغ راهرو سایه ام را بلند کرد و محکم کوبید به دیوار . خطوط مبهم پیکری تیره را در برابرم یافتم که چون ضد نور ایستاده بود ، چهره اش قابل تشخیص نبود . صدای ناله سایه ام را می شنیدم . او را از پشت شانه های مورب پیکر مقابلم می دیدم که کلافه ، تکه های شکسته خودش را آهسته از زمین برمی داشت و با وسواسی بی حوصله سرجایشان می گذاشت . صدایی رو به من گفت : اوه ، ببخشید . فکر کنم ترسوندمتون . نمی دانم از کجا ، ولی مطمئن بودم این صدا متعلق به صاحب چشمانی سیاه و غمگین است که وقتی اخم می کند ، خطوط نرم و ظریفی چهره اش را می پوشاند . صدایش را مثل یک مشت ستاره شیشه ای ریخت توی چشمانم و تصویرش در نگاهم به شکل چندین هزار قطعه نورانی شکسته شد . با چشمان بسته دستم را به سویش بردم و با احتیاط خطوط گرم جدا کننده تنش از فضای اطراف را لمس کردم . از ناله کوتاه و خفه گلویش که مشخص نمی کرد از سر نارضایتی است یا نهایت میل ، فهمیدم که او یک زن است . چشمانم را آهسته باز کردم . چند قدمی عقب تر رفته بود و نگاهش داشت با من تفریح می کرد . بعد انگار که خسته شده باشد بدون هیچ عجله ای رفت . همیشه اینطور می رود و من خیره ماندم به دیوار روبرویم که حالا در آن حفره مرموز کدری جای خالی سایه ام را پر کرده بود . رفتنش برایم آشنا بود . حس مبهم و نزدیکی در من می گفت که انگار او خیلی قبل تر از اینها یکبار دیگر نیز از پیش من رفته بوده است . خودش که چیزی نمی گوید . جوابهای او معمولا سه نقطه نزدیک به هم بی صداست ، ولی آرامم می کند . چون احساس می کنم به من اعتماد دارد تا خودم جواب حرفهایم را در او پیدا کنم . من از " در او گشتن " خوشم می آید . البته هیچ وقت نمی توان او را حفظ کرد یا یاد گرفت . مثل قطعه موسیقی می ماند که باید همیشه آن را دشیفر نواخت و منتظر شوی در جایی که انتظارش را نداری ، با تاکیدی ظریف روی یک نت یا بی توجهی عمدی به یک سکوت ، تو را غافلگیر کند . چون او معمولا آن چیزی نیست که به نظر می آید . لجوجانه تن به تعریف خود نمی دهد و شبیه هیچ چیز دیگری هم نمی شود . گاهی سعی می کنم که بدانم او از من چه می خواهد . بعد در می یابم که هیچ چیز ، مگر فهمیدن سکوت او و چیزهایی را که به زبان نمی آورد . می دانم که باز خواهد رفت ، مثل همیشه ، ناگهان و بدون هیچ عجله ای . خودم را می بینم که دارم تنها در آن خیابان یکطرفه پایین می روم ، اما هنوز پایانی نمی بینم ...

  
نویسنده : پدرام احتسابیان ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
تگ ها :